|
+ نوشته شده در شنبه 1390/07/16 8:18 توسط الهام |
+ نوشته شده در شنبه 1390/07/16 8:18 توسط الهام |
+ نوشته شده در شنبه 1390/07/16 8:15 توسط الهام |
در این سکوت و بی کسی صدا کند کسی مرا
شده دوچشم عاشقم پر از هجوم اشکها دوباره لحظه سکوت درون من صدا شدی در آسمان قلب من رها شدی رها شدی برای تو نگاه من نگاهی عاشقانه بود همیشه یاد و نام تو برای من بهانه بود برای قلب خسته ام امید و آرزو تویی برای باغ زندگی شکوه و رنگ و بو تویی + نوشته شده در یکشنبه 1389/01/29 18:50 توسط الهام |
باز هم سلام ،سلامی به زیبایی خندهات به گرمی دستات و به پر فروغی چشمات سلام به تو که بهترینی واز خوبی سر شار سلام به تو، که من عاشقت هستم عاشق خنده های نا تمامت و نگاه مهربانت مهربانم میدانی چرا تو را به سلام تشبیه میکنم چون با وجودت و با نگاهت همه ی دردها را از من میگیری ومرا برای لحظه ای هر چند کوتاه سوار بر اسب خیال به آسمانها میبری و آرامم میکنی چون مرا همچون سلام تسلی ، می دهی برای دیدنت ،برای بوییدنت و لمس کردنت لحظه ها را میشمارم تو را همچون پروانه که به دور شمع میچرخد دوست میدارم ولی تو باز خیال آزار مرا داری و برای دل بی تاب من در سینه ات جایی نداری + نوشته شده در شنبه 1387/10/28 22:21 توسط الهام |
(مولوی) ای که جان رابهر تن می سوختی سوختی جان راتن افروختی ای دریغا! ای دریغا!ای دریغ! آنچنان ماهی نهان شد زیر میغ اندکی جنبش بکن همچون جنین تا ببخشندت دو چشم نور بین دوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی اندرین ره،می تراش ومی خراش تا دم آخر،دمی غافل مباش + نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14 15:36 توسط الهام |
پس از مدت های مدید پس از بی قراریهای بسیار حالا که دیر آمدی تمام حرفها و لبخند هایم را به دست فراموشی سپرده ام.حالا که تمام حرفهای کهنه و خاک گرفته ام را با لبخندی ملیح به چشمان زیبایت هدیه کرده ام فقط همین لبخند برایم مانده است و بس حالا که تو مانندآهویی گریز پا در پی سر نوشت خود هستی من هم به سوی آینده ای نه چندان مبهم ولی تکراری و خسته می روم.از روز ازل برگ دفتر روزگارم را به همین ممنوال پر کرده ام ولی واقعیت روزگار چیز دیگریست و باید برای شادی های نا پایدارش تلاش کنیم تا شاید در آینده خبری از عشق بشود یا شاید پیوند و صلح و دوستی امیدوارم به آنروز + نوشته شده در یکشنبه 1387/09/10 19:35 توسط الهام |
گرفتم دست زیبایت به دستم بگفتم از غم عشق تو مستم ولی با بو سه ای دادی فریبم زدم بوسه شدم مدهوش نشستم چه سازم که رسید روز جدایی رسید هنگام روز بی وفایی شب تاریک ومن گم کرده راهم چراغ روشنای من کجایی من ان گلبرگ مغرورم که میمیرم زبی آبی ولی با منت وخواری پی شبنم نمی گردم شوق دیدار تو را قاصد بی رحم چه داند آنقدر شوق به دیدار تو دارم که خدا میداند. + نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07 8:16 توسط الهام |
اینجا بیایید ای ابرهای سر گردان من از جنس بارانم عشق من نگاه من انتظار من همه بارانی اند ببارید تا در آغوش باران او را ببینمکه به انتظار من پایان داده اینجا ببارید شاید که برای آخرین بار نگاه بارانی ام را ببیند. + نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07 7:47 توسط الهام |
هدیه نا قابلم تقدیم تو پاره هایی از دلم تقدیم تو
از تمام مزرع دلتنگی ام شعرهایم حاصلم تقدیم تو پیش پایت هستی ام را یافتم هستی ام ای عشق من تقدیم تو " آرزوی دل بیمار منی" + نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07 7:42 توسط الهام |
|